اولین روز پیش دبستانی من

سلام
بابا! بنویس من شما را نمی شناسم، فقط عمو امیر را می شناسم،  خودم می خوام اینا را بنویسم که اونا ببینن خوششون بیاد.
بنویس فاطمه سادات داره میره پیش دبستانی. به فاطمه سادات تبریک بگید و دعا کنید که شاگرد اول بشه به بچه ها نقاشی و درس یاد بده!

فاطمه سادات در چهارمین روز تولد- اسفند 1382

فاطمه سادات در چهارمین روز تولد- اسفند ۱۳۸۲

fateme-madrese2.JPG
فاطمه سادات در اولین روز پیش دبستانی-مهر ماه ۱۳۸۸

بابا نوشت:
۱- از همه دوستان به خاطر نوشتن نظرات و تبریک به فاطمه تشکر می کنم، همه نظرات را برایش می خوانم، اما او فقط از مدرسه و خانم معلمشان تعریف می کند، هنوز یاد نگرفته که باید به اظهار محبت خوانندگان وگلاگش جواب دهد!
۲- بالاخره بعد از انتظار طولانی فاطمه، مادر بزرگش از راه رسید و کیف و لوازم التحریر هدیه اش را  آورد و او هم با کلی خوشحالی، ذوق و شوقش برای رفتن به مدرسه بیشتر شد. چند روز بعد هم آن یکی مادر بزرگ و پدربزرگش آمدند و طبق قرار قبلی،  بابا بزرگ برایش یک دوچرخه آبی رنگ خرید و کلکسیون هدایای خانواده برای پیش دبستانی رفتن فاطمه تکمیل شد!
۳- طبق پیش بینی هایمان، روز اول، با خواهش و تمنا و کلی هم رشوه، فاطمه به سمت مدرسه روانه شد. به مدت سه ساعت هم مادرش را مجبور کرده بود که در کلاس در کنارش بنشیند و تکان هم نخورد! روز دوم یک ساعت به مادرش مرخصی داد که به خانه بیاید و به خواهر کوچکترش برسد! روز سوم به مادرش گفته بود: “دیگه برو خونه و موقع تعطیل شدن بیا دنبالم”، روز چهارم پا را فراتر گذاشت و گفت: “اصلا نمی خوام همرام بیاین مدرسه، خودم راهو بلدم!” امروز هم من همراهش رفتم تا دم در مدرسه ، وقتی رسیدیم، زود خداحافظی کرد و خوشحال و شاد ، وارد حیاط مدرسه شد.
 این همه تغییر در یک زمان کم، برای همه ما عجیب بود. علاقه زیادی به مدرسه و خانم معلمشان پیدا کرده است، حدود ۳۰ نفر همکلاسی دارد که اسم ۱۷ نفرشان فاطمه است!

 

وگلاگ من

من اسمم فاطمه است. امسال میرم پیش دبستانی. خودم سواد دارم. اما بابام هی میگه تو باید بری خوندن و نوشتن یاد بگیری. اما هی بهش میگم اصلا مدرسه نمیرم. خودم سواد دارم!
دیروز بابام گفت بیا برات وگلاگ درست کنم. امروز مامان جونم و داییم اینا و حسام و حسین میخوان بیان خونمون. مامان جونم برای پیش دبستانیم یه کیف خریده. یه عالمه هم کادو خریده. اما بهشون زنگ زدم گفتن هنوز راه نیفتادیم. دیر میرسیم. اعصابم خورده. اصلا من وگلاگ نمیخوام. اصلا نمیخوام بنویسم. چرا دیر میان…وگلاگ بی وگلاگ!

بابانوشت: سلام، دیروز داشتم کتاب” دا ” را می خواندم. فاطمه سادات آمد و گفت: بابا این چیه میخونی؟ گفتم :خاطرات یه خانومه که توی جنگ بوده، هم می جنگیده و هم به مردم کمک میکرده. باباش و داداشش هم جبهه بودن و مثل بابا جون شهید شدن! گفتم: تو هم دوست داری خاطراتت را بنویسی تا یادت نرود، گفت مثلا چه خاطره هایی؟ خواستم برای مثال خاطره مسافرت دو ماه پیشمان را با همه جزئیاتش برایش یادآوری کنم و اهمیت ثبت خاطرات را برایش توضیح دهم، که دیدم خودش همه جزئیات را بهتر از من به خاطر دارد!
گفتم :  یادته با هم رفتیم آبشار مارگون، کنار اون چشمه ناهار خوردیم، من بودم و تو و مامان و آجی ریحانه و عمه و عمو قاسم! گفت: آره، جواد هم بود!(اولین رو کم کنی!). گفتم: که تو و جواد هی میخواستین خودتون همه پفکها رو بخورین، ریختین همشو، گفت: بابای محترم! اولا اونا چیپس بود!(دومین رو کم کنی!) گفتم: بعدش ناهار خوردیم و رفتیم سمت آبشار، عکس گرفتیم، آبش هم خیلی سرد بود، گفت: آره، من هم نشستم توی آب شنا کنم، خیس خیس شدم!(سومین رو کم کنی!) گفتم: بعدش موقع برگشتن تا خونه بابا بزرگ هم خوابت بود توی ماشین، گفت: بابا نه!! من بعد از ناهار که داشتیم میرفتیم کنار آبشار توی ماشین خوابم برد، از آبشار که میرفتیم خونه بابا بزرگ همش بیدار بودم!( چهارمین رو کم کنی!)
خلاصه قرار بر این شد که با کمک عمو امیر، این وبلاگ راه اندازی شود. بنا بر این شد که فاطمه هر چه را می گوید، من هم جملاتش را با یک ویرایش مختصر، در اینجا بنویسم، البته شرط گذاشت که بعضی از حرفهایش را با کمک من ، خودش تایپ کند!